1روز با عطا توخونه
13 خرداد 92.
گلم سلام. چه خوبه که مامانی برات اینجا از کارات میگم و عکسهای ذره ذره و روز بروز بزرگ شدنتو میذارم. امیدوارم اینها تا بزرگ شدنت ثابت بمونن تا خودتم ببینی که با هم چه روزگارانی گذروندیم وچه بر ما گذشته تا گل پسرمون آقا شده. ایشالله روزی بیاد که این خاطراتتو نوه هات بخونن و به کارها و شیرین زبونی ها و عسلی بودن های بابا بزرگشون بخندن.
خوب گلم بذار بریم سراغ عکس های این روزات و توضیح کارهای روزانه ات:
یکی از کارهای هر روزت سر زدن به کابینت ها و صفا دادنشونه...
بعد کشوها.......
که مامان هم اینطوری سر به سرت میذارم....
و بعد قاقا میخوری.... جدیدا شکلات خور شدی
بیچاره مامان و بیچاره دندون ها.....
چیه مامانی؟؟ خوشمزه نبود؟ آخه کاغذشو نکندیم دلم....

خسته که میشی دیگه باید لالا کنی وگرنه خیلی بد اخلاق میشی....
بعضی وقتام که دستمال دم دستت باشه ورش میداری و کمک مامان میکنی....
الهی مامان فدای پسر باسلیقه و مهربونم بشم...
گاهی وقتام اگه TV چیزی نشون بده که خوشت بیاد نیگاش میکنی...
خوب البته اگه مامان حواستو با دوربین پرت نکنم...
دوربینم که ببینی میدوی سمتش...و مامان باید حتما خودتو نشونت بدم و تو بگی ببه...
خوب این 1 گوشه از شیرین عسلی هات بود پسر نازم. بازم برات مینویسم و عکس از کارهای روزانه ات میذارم البته اگه بهم اجازه بدی که کاراتو با دوربین شکار کنم...... 
راستی گلم از اتفاقات مهم این روزهاهم رفتن عمه زهرا اینها به کربلا بود که امروز هم برگشتن و شام اونجا بودیم و شما طبق معمول که جو شلوغی می گیردتت همش غر زدی و زنونه هم که میومدی 1ریز گریه میکردی که بیچاره بابایی مجبور شد از اول تا آخرش تورو تو بغلش نگه داره و این شد که خیلی خسته شد. بابایی ممنون.
البته گلمون که همیشه اینطوری نیست..... از وقتی مریض شده اوضاع و احوالش بهم ریخته و کلا حوصله خودشم نداره چه برسه به آدم های دیگه..... والله... و گرنه پسرمون 1 پارچه آقاست.



1روز با عطا توخونه
