امیر عطاامیر عطا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره

امیرعطا جون Amir Ata Jon

سلام به همه دوستای گلمون... باورم نمیشه بازم اومدم اینجا، به زودی اینجارو به روز می کنم... 🤩🤩

1روز با عطا توخونه

1392/12/26 17:17
206 بازدید
اشتراک گذاری

13 خرداد 92.

گلم سلام. چه خوبه که مامانی برات اینجا از کارات میگم و عکسهای ذره ذره و روز بروز بزرگ شدنتو میذارم. امیدوارم اینها تا بزرگ شدنت ثابت بمونن تا خودتم ببینی که با هم چه روزگارانی گذروندیم وچه بر ما گذشته تا گل پسرمون آقا شده. ایشالله روزی بیاد که این خاطراتتو نوه هات بخونن و به کارها و شیرین زبونی ها و عسلی بودن های بابا بزرگشون بخندن.فرشته 

خوب گلم بذار بریم سراغ عکس های این روزات و توضیح کارهای روزانه ات:

 

یکی از کارهای هر روزت سر زدن به کابینت ها و صفا دادنشونه...

عطا 

بعد کشوها....... 

عطا 

عطا 

که مامان هم اینطوری سر به سرت میذارم....

عطا 

و بعد قاقا میخوری.... جدیدا شکلات خور شدی تعجب بیچاره مامان و بیچاره دندون ها..... 

عطا 

عطا 

چیه مامانی؟؟ خوشمزه نبود؟ آخه کاغذشو نکندیم دلم....

عطا

خسته که میشی دیگه باید لالا کنی وگرنه خیلی بد اخلاق میشی....

عطا لالا 

بعضی وقتام که دستمال دم دستت باشه ورش میداری و کمک مامان میکنی....

عطا 

الهی مامان فدای پسر باسلیقه و مهربونم بشم...

گاهی وقتام اگه TV چیزی نشون بده که خوشت بیاد نیگاش میکنی...

عطا 

خوب البته اگه مامان حواستو با دوربین پرت نکنم... 

دوربینم که ببینی میدوی سمتش...و مامان باید حتما خودتو نشونت بدم و تو بگی ببه...

عطا 

خوب این 1 گوشه از شیرین عسلی هات بود پسر نازم. بازم برات مینویسم و عکس از کارهای روزانه ات میذارم البته اگه بهم اجازه بدی که کاراتو با دوربین شکار کنم...... بای بای

 راستی گلم از اتفاقات مهم این روزهاهم رفتن عمه زهرا اینها به کربلا بود که امروز هم برگشتن و شام اونجا بودیم و شما طبق معمول که جو شلوغی می گیردتت همش غر زدی و زنونه هم که میومدی 1ریز گریه میکردی که بیچاره بابایی مجبور شد از اول تا آخرش تورو تو بغلش نگه داره و این شد که خیلی خسته شد. بابایی ممنون. ماچ البته گلمون که همیشه اینطوری نیست..... از وقتی مریض شده اوضاع و احوالش بهم ریخته و کلا حوصله خودشم نداره چه برسه به آدم های دیگه..... والله... و گرنه پسرمون 1 پارچه آقاست.

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

مامانی رادین جونی
14 خرداد 92 3:01
ای جونم
خاله توی عکس چهارمیت توی کابیننت یه شیشه شربت باید باشه برو بیار تا مامانت ندیده درستش کنیم و دو تا لیوان بزنیم به بدن بدو خاله
شما هم که مثل رادینی پستونک خوری عجبا خجالت بکشین شماها دیگه مرد شدین
مامانی من دیگه خوب شدم من که مریض نیستم حال و حوصله ی شلوغی ندارم همین
خدا حفظش کنه عزیزم
بووووووووس


سلام.ممنونم از توجهتون. واقعا ها از پستونک گرفتن این کوچولوها 1دردسر بزرگه.
متین من
14 خرداد 92 3:47
ای جونم امیدوارم الان خیلی بهتر شده باشی وبلا ازت همیشه دورباشه مثل این عکسا لبخند از لبات محونشه خلاصه اینکه امیدوارم مامانی به ارزوش برسه نوه هات وبلاگت بخونن به امید اون روز
ایشالا کربلا رفتن خودتون خانوادگی
عطاجون یک پارچه آقاست بووووووووووووس


خیلی ممنون خاله جونی
مامان ایدین
14 خرداد 92 12:15
ای ول جیگری شیطونی کن جونم خوب کاری میکنی